تبلیغات
فعال حقوق بشر و محیط زیست دلنوشته ها - هوشنگ وقر دوست سرهنگ بازنشسته ارتش (نویسنده ومحقق و تحلیل گر و شاعر معاصر )

فعال حقوق بشر و محیط زیست دلنوشته ها دكتر محمد علی هالو

هوشنگ وقر دوست سرهنگ بازنشسته ارتش (نویسنده ومحقق و تحلیل گر و شاعر معاصر )

تاریخ:پنجشنبه 19 فروردین 1395-08:35 ب.ظ

                       (کدخدای با سواد)

چهل وچند سال پیش غلام عباس بدنبال از دست دادن پدر و مادرش  بر اثریک بیماری نوظهور، پریشان حال مدرسه را رها کرد و بدنبال کارگری رفت.

یک روز عصر داشت ته مانده خیارهای خودرا حراج می کرد از راننده دم گاراج شنید ؛ به رفیق اش می گفت : ماندن در این شهر های دور افتاده و توخالی اصلا به صرفه نیست. هرچه بخواهی در تهران است .داخل جوی هایش هم پول ریخته! این گفته در ذهن جوان هفده ساله جرقه ای شد،تا او به یک تصمیم تعیین کننده برسد.  با اندک اندوخته ای که داشت، سوار یک اتو بوس گذری شد و با بیست تومان ظرف سه روز به تهران رسید. غلام عباس با هوش تر از آن بود که بی گدار به آب بزند و بی مقدمه راهی شهری مثل تهران بشود. او نشانی جا هایی را که همشهری هایش پاتوق داشتند را یاد داشت کرده بود.

ساعت هشت صبح روز سوم اتو بوس وارد گاراج  شیشه شد.

تابستان بود و هوای صبحگاهی ملایم. مغازه های حاشیه خیابان تک وتوک باز شده بودند. گرسنه بود از بربری فروشی  با دوریال یک نان خرید و با لذت شروع به خوردن کرد.عجب لذیذ است،  انگار خود نان همه چیز دارد و احتیاج به قاتق ندارد.

برای اینکه گم نشود راسته خیابان راقدم می زد. از میدان حسن آباد دور زد و تا سه راه خیام آمد. با تماشای سازه های مدرن و زیبا خیلی کیف می کرد.گهگاه خم می شد  و داخل جوی های پر از لجن رابا دقت نگاه می کرد، تا شاید به گفته آن راننده  پولی ببیند و جمع کند! اما لجن بقدری غلیظ و تیره بودکه چنین امکانی را نمی داد.

تقریبا تمام مغازه ها باز شده بودند ولی از مشتری خبری نبود. غلام عباس زیاد معطل نشد. تخته پاره ای یافت و شروع کرد به بهم زدن و تکان دادن لجن ها. مغازه داری که دم درمغازه ایستاده بود، رفته بود به بحرغلام عباس!  پسر جان چه شده چیزی گم کرده ای؟ غلام عباس بالهجه غلیظ و خوش باوری و صداقت اش گفت:نخیر آقا در ولایت شنیده بودم که در تهران داخل جوی هایش هم پول ریخته ، دارم می گردم. مغازه دار که مرد میانسالی بود خنده رحم آلودی زد و گفت: بیا با این بیل و فرقون لجن های جلوی مغازه مرا جمع کن ببر این پشت یک خرابه است بریز انجا اگر پول داخلش باشد ظاهر می شود. وقتی جوی را تمیز کردی طرف ظهر بیا یک تومان بتو بدهم .

غلام عباس  شادمانه و بی معطلی شروع کرد. با همین یک حرکت چند روز نگذشته بود که او از صبح تا غروب کارش تمیز نگه داشتن جلوی بیش از ده مغازه شد و روزانه ده تومان، کمی بیشر یا کمتر کاسب بود. از این مبلغ روزانه بیش از پانزده ریال خرج نمی کرد . شب ها هم در زیر پله مسافر خانه اردیبهشت نو بابت نظافت راه پله انجا می خوابید. او اندامی درشت داشت و با مجموعه صفات دیگرش خیلی زود مشهور محل شد. رییس برزن سنگلج به صورت موعدی اورا استخدام نمود.تا بتدریج  شد حقوق بگیر بلدیه تهران! پس از یک سال با داشتن سواد ششم ابتدایی اسخدام رسمی شد.

 اینجا بود که او به ارزش سواد پی برد و تصمیم گرفت سواد و اگاهی های خودش را بالاتر ببرد. با رفتن به کلاس های شبانه، ظرف سه سال جهشی و مستمع آزاددیپلم گرفت و از کارمندی دون پایگی بیرون آمد. شد کارمند رسمی شهرداری پایتخت. بعد از خدمت سر بازی هم امد سر کارش. چند سالی گذشت و او صاحب خانه و زندگی شد. در سی سالگی عایله تشکیل داد. اول شد همسر و بعد هم پدر. در تمام این سالها هرگز از جلد روستایی اش خارج نشد. به گفته همکا رانش او از نادر شهرستانی هایی بودک تهرانیزه نشد.

چند سال پیش او نیز مانند همه باز نشسته شدو برای رهایی از خانه نشینی در یک کتاب فروشی مشغول شد. فرزندان به دنبال هم بزرگ شدند فارغ التحصیل  شدند، و هر کدام بدنبال سرنوشت و زندگی خود رفتند. در انتها او ماند با یک همسر مریض احوال و به آتش فرزندان سوخته، مانند بسیاری از مادران! فرزندان گاهی تفننی وبنوعی رفع تکلیفی اگر سری به والدین می زدند! پنج سال پیش همسرش با دنیا وداع کرد و غلام عباس از غلامی افتاد و فقط عباس اش ما ند!

امشب عباش در یک نشست با خودش یک تصمیم از نوع اول را گرفت. همان که چهل سال پیش پس از شنیدن داستان پول درجوی های تهران گرفته بود. از دار و ندار عمرش بعد از هزینه های تحصیل فرزندان و هزینه های متعدد خیر و شر وبیماری همسر،یک آپارتمان  کوچک برایش مانده بود. ان را فروخت و بارهجرت  به وطن و زادگاهش را بست. در روستای زاد گاهش  یک زمین خیلی کوچک کشاورزی خرید،  تا ضمن  سکونت در انجا به علاقه ذاتی خود زرع و کاشت و موانست با ماکیان برسد و  باقی مانده عمر خود رادر میان همسایگان  مانده از قدیم و جدید تقسیم کند . برای احداث یک سازه به سبک پدری  یک اتاق و یک تنبی (تنوی)اولین نیازش آب بود.

با پرس و جو  فهمید که دیگر روستا مثل سابق کد خدا ندارد بلکه واژه ها  پس از انقلاب تغییراتی یافته.  مثلا کد خدا یا همان کت تا به دهیار تغییر نام داده و دیگر مثل سابق منصوب خان نیست.  شورای اسلامی روستا که خودمنتخب اهالی روستاست دهیار را منصوب می کند.  عباس که تمام  نشریات متعدد محلی را  می خرید و تا یای آخرش را می خواند در یک دو هفته نامه چشمش به عنوانی افتاد  با مضمون ( کدخدای بیسواد) لبخندی زد و بیاد آورد و گفت یادش بخیر خدا بیا مرز مشد خیرالله!

او گرچه دست نشانده خان بودو بی سواد اما گاهی خوش انصافی هایی هم داشت. دور وبرش از گماشتگان خان ازجمله مباشر و تحصیلدار و انواع نوکرها و نوکر صفت هایی که از دست رنج کشاورزان زحمتکش انگل گونه ارتزاق می کردند پر بود.کدخدای بیسواد ما یک مهر برنجی داشت  که مدارک  و نامه هارا  بجای انگشت زدن  مهر می کرد  و این مهر همیشه  بایک نخ موم  مالیده از جا دکمه ای جلیقه اش بدرون جیب اش آویزان بود تا گم نشود.از نظر اداری بیشترین سرو کارش با پاسگاه ژاندارمری بود. او برای جلو گیری از بعضی اجحافات خان ، یا پاسگاه رشادت هایی هم بروز می داد و خرش هم میرفت .گاهی هم جنگ زرگری می کرد.

حالا که سالها گذشته و همردیف او چند سال است که باز نشسته شده . هنوز فکر می کند  کاره ایست. در گشت و گذار روستا که حالا برای خودش شهری شده ول کن نیست. عاشقانه و مسئولانه ایراد ها را می بیند و می گیرد و می دهد به نشریات تا مسئولین را به  وظا یف شان  هشدار بدهد. بنظر می آید که او نمی خواهد ازیاد ها برود که همردیف همان مشدی خیرالله و کد خدای  بازنشسته و بی سواد است !برای خود وظیفه می داند که باید ایراد ها را دید و با سقلمه  به مسئولین تفهیم کرد. برای یافتن ایراد لازم نیست زیاد به کوچه و پس کوچه ها رفت. از سازه های سیخکی که مانند عدد یک در مساحتی شصت متری به دل آسمان شهر فرو رفته است  تا بوی عفن فاضل آبهای  آپارتمان های چند طبقه در هم تنیده که بوی پای حمام حاجی حامامی را می دهد. یا رودخانه مرداب که روزگاری  روزی رسان بیشتر اهالی شهر و روستا بود  وماهی به دم ماهی می چسبید تبدیل به فاضل آب  انواع سازه ها از مسکونی تا صنعتی شده.

اینک کدخدا جوش آورده ونوشته را پشت نوشته ردیف کرده انگار کد خداهای باسواد از نوع لیسانس وفوق لیسانس و  مهندس را خواب برده ! عباس با خود گفت : این کت تا ی بی سوا د چرا حالیش نیست که زمانه عوض شده و انجمن روستا  ان هم از نوع اسلامی اش  این مسئولین را منصوب می کند. مسئولینی که در صداقت و تعهد و سواد وتخصص شان کوچکترین شکی نباید کرد.!

امروز عباس آقا به همراه یکی از همسالان هم روستا یی به دیدن دهیار رفتند. با وجود بیش از چهل و پنج سال در تهران زیستن، هنوزرعب کدخدا خیرالله را در رگها یش حس می کرد. برای همین هرقدربه دفتر دهیاری نزدیک می شدند یک دلهره نا شناخته اورانیشگون می گرفت، که برخورد دهیار با او چگونه خواهد بود. در هر چند قدم خودش را دلداری می داد که انشا الله بخیر خواهد گذشت! دوست همراه اش چند تلنگر به در اتاق دهیاری زد و بدون دریافت اذن دخول  وارد شد. عباس هم دست ها را  در هم فرو برده و در محاذات ناف گره کرده وارد شد.اتاق دهیار  که در جنب مسجد  روستا پیش بینی شده بود (  شاید بخاطر تاکید در تعهد اسلامی ) وارد شدند. اتاق دهیار  به تقریب  شش متر در سه متر بود .سه عدد میز یکی در ضلع غربی  که تقریبا تمام عرض سه متری را  اشغال کرده بود با دو کمد بلند ویژه پرونده ها. روی میز اولی انباشه از انواع رایانه و مانیتور اسکنر و تلفن های متعدد و کلاسورها بود.  عمود به میز دهیار  یک میز بلند تر  مانند میز کنفرانس با شش صندلی در طرفین و یک میز کوچک دیگر انباشته از انواع سخت افزار !

عباس هر چه  چشم می گرداند همه چیز را تمیز و نو می دید که  اصلا قابلیت هیچ نوع قیاس  با دخمه  کد خدایی کدخداخیرالله که قسمتی از آغل دام هایش بودرا نداشت! مرد جوانی حدود  سی و سه ساله پشت میز دهیاری  نشسته بود. با پوششی  بسیار شیک ، کت شلوار سورمه ای با پیراهن یقه انگلیسی به رنگ آبی ملایم، بجای کراوات دو تا از  دکمه هایش از یقه باز بود ، با موهای ژل زده و نگاه های  پر از محبت و تواضع. با ورود تازه وارد ها بلند شد و به استقبال  آنها آمد. یک پنکه سقفی هم آرام می چرخید و هوای شرجی را ملایم می کرد.

با این حرکت دهیار و جو، گیرای اتاق و ظاهر مرتب بیش از حد دهیار، عباس آقا را حسابی تحت تاثیر قرار داده بود.  به او آرامشی داد که دهیار  با آن کد خدا اصلا تناسبی ندارد. به نظر می آمد  که دهیار جوان از آمدن  آن هااطلاع داشته زیرا عباس را تمام قد مورد احترام قرار داد، حتی به او عنوان استادی داد و اورا استاد خطاب کرد. شما افتخار داده اید و برای سکونت  به روستای خودتان آمده اید.  هر خدمتی از من ساخته باشد مضایقه ای نخواهد شد. حتی گفت شما مقام ویژهای داریدچون از تهران به روستا کوچ کرده ایدو این یکی ازاهداف دولت محترم جمهوری اسلامیست!

 با یک خدا حافظی گرم از دفتر بیرون آمدند. عباس  از مقایسه چهل و چند سال پیش  با امروز، هم یک نوع احساس غرور می کردوهم نوعی  حالت یاس داشت. اول اینکه  جامعه اش چقدر پیش رفت کرده ودوم چرا کمی دیرتربدنیا نیامده.

فردا عباس  با جرات و تنها  به دهیاری رفت. بازهم دهیار جوان با همان روحیه دیروز به استقبال او آمد و اورا این بار به روی صندلی کنار میزش دعوت کردو پرسید  امرتان چیه استاد! عباس گفت: مزاحم شدم که یک انشعاب آب به من بدهید. دهیار  با تمام تواضع گفت: به روی چشم به شما آب می دهیم. عباس پرسید جسارت است هزینه چقدر می شود؟دهیار اول گفت پانصد هزار تومان بعد با  نوعی تمجمج گفت:اخیرا گران شده،یک  میلیون تومان شده.

عباس خدا حافظی کرد و رفت بانک  مبلغ یک میلیون تومان به صورت بیست قطعه پنجاه هزار تومانی  گرفت و بلا فاصله  برگشت و وارد اتاق دهیار شد . سلام کرد  دهیار بلند شد و دست داد .او یک ارباب رجوع را داشت توجیه می کرد و نامه ای را گویا به یکی از ادارات برایش می نوشت. عباس دست کرد به جیب اش و بیست قطعه چک پول پنجاه هزاری را  در آورد و گذاشت روی میز. دهیار از  زیر ابر و  نگاه نیمه خشم گینانه ای  به او انداخت و پرسید این چیه؟ عباس با تعجب گفت پول آب است دیگه !دهیار گفت: باید به حساب ریخته شود بردار. فعل امری بود . عباس پول را برداشت و گذاشت جیب اش . آن ارباب رجوع رفت . دهیار سخت برآشفت که این چه کاری بود که تو کردی !عباس گفت مگر من چه کار کردم . دهیار گفت  الان آن مرد می رود و دم دکان ها  می نشیند  و می گوید  دهیار از یک اقا  این قدر پول گرفت. عباس گفت خوب بگوید شما پول انشعاب آب راگرفته اید !دهیار یک نگاه عمیق عاقل اندر سفیه به او انداخت و گفت: حالا  پول را بده و او پول را داد. دهیار شمرد  و گذاشت  در جیب کت اش و گفت فردا آب شما وصل خواهد شد ، بسلامت!

فردا صبح وقتی عباس به سرِ زمین رفت و شیر نصب شده در حیاط را باز کردوآب جریان یافت. کلی اورااز دهیار ممنون کرد. اواخر اردیبهشت ماه کوره انتخابات انجمن های اسلامی شهر و روستا  حسابی داغ شده بود. عباس آقای ناشناس،آستین بالا زده بودو برای دهیار کار ساز و کار راه اندازبرایانتخاب اعضایی که دهیار وابسته به رای آنها بود، تبلیغ می کرد. دم در هر مغازهِروستا که می نشست کلی از دهیار تعریف و تمجید می کرد.

انتخابات انجام شدو اعضا انتخاب شده دهیار مورد حمایت اورا عزل کردند و دیگری را جایگزین کردند. بعضی از اهالی درب یک مغازه طوماری گذاشتند  که ما دهیار قبلی خودمان را می خواهیم! دومین نفرامضاء کنندهعباس آقا بود! او که حالا علاوه بر لقب استاد حاجی آقا هم شده و اهالی اورا حاج آقا صدا می کنند!

ماه مهر رسید و کار ساخت و ساز عباس شامل یک اتاق و یک تنبیبه اتامام رسید و آب و برق و گازهم برقرار شد.او رسماشد ساکن زاد گاهش. بیست روز از مهر ماه گذشته بود . ناشناسی  به گوشی او زنگ زد.ولی خودش را شناساند. او رییس سازمان آب روستایی بود. گفت:وقت شما تمام شده.

-          وقت چی من تمام شده؟

-          تشریف بیارید اداره تا عرض کنم.

عباس  شب را نتوانست بخوابد!

صبح زود قبل از رفتگرها وسربازها بلند شد و راه افتاد. آدرس را گرفته بود. رسید دم در سازمان. ساعت هفت صبح کسی به اداره نمی آید.اما او بی قرار بود، چون نمی دانست که جریان از چه قرار است. ساعتی بعد کارمندان یکی یکی دوتا دو تاآمدند. او هم وارد شد.یک راست رفت طرف دری که رویش نوشته بود اتاق رییس.در زدو وارد شد.خودش را معرفی کرد.رییس جوان شیک پوش و خوش برو بالایی بود و برازنده ریاست. رییس بدون هر مقدمه ای گفت :شما یکصدو پنجاه هزار تو مان ششماه پیش داده اید و ما ششماه به شما  آب موقت داده ایم . حالا برای وصل دایم باید پول کنتر و اتصالات و دستمزد کار را پرداخت کنید تا آب مصرفی تان  باکنتر محاسبه شود. عباس کمی منگ شد. فکر کرد اگر بنام همان غلام عباس می ماند بهتر بود.با لکنت گفت آقا یکصدو پنجاه هزار تومان چیه من یک میلیون تومان پول داده ام!

-به چه کسی داده اید ؟

-به دهیار قبلی!

-شما اشتباه کرده اید  باید  به این اداره مراجعه می کردید.ما الان می توانیم  آب شمارا قطع کنیم و جریمه سنگینی هم ببندیم. بااین همه اگر رسید داشته باشید می توانید پی گیری کنید.

-پس دهیار چکاره است؟

- دهیار رابط بین روستاییان با ادارات و ارگانهاست.

غلام عباس در حالیکه زمزمه می کرد پس آنکه می گفتند ( کتتانی گوور کندی چاپ) چه بود وچشمش سیاهی رفت و عقب عقب رفت و بجای نشستن روی صندلی پشت سرش افتاد! زمانی بخودش آمد  که آبدارچی  اداره  به او آب خوردن تعارف می کرد و رییس اداره  داشت هزینه کل نصب آب روستایی را برای او شرح میدادکه جمعا چهار صدوهشتاد هزار تومان شد!

دهیار سابق در بخشداری موقتا مشغول شده بود. غلام عباس به سراغدهیار معزول رفت. می خواست در بخشداری  سرو صدا بکند  که دهیار به او گفت حتما اشتباهی شده شما پنجاه هزار تومان دیگر به حساب بریز  بقیه را من حل می کنم!  غلام عباس گفت اشتباه یعنی چه من بشما یک میلیون تومان پول نقد داده اماگر تا فردا کنتور من نصب نشود شکایت می کنم و از بخشداری آمد بیرون.

جلوی مغازه با تعدادی از دوستان مانده از سابق نشسته بود و داستان را تعریف می کرد.یکی گفت دوست عزیز دستت جایی بند نمی شود. حتی ممکن است دهیار معزول و زخمی شده از تو بخاطر تهمت زدن شکایت هم بکند!

غلام عباس دید بد جایی بند را آب داده. ضمن سرزنش خود کمی هم از خودش بدش آمد. بخود گفت مرد نا حسابی بعداز چهل و چند سال زندگی دربدر گونه  در پایتخت و دیدن آنهمه ادم جورا جور تو چطور یک کاغذ پاره از او نگرفتی؟از تو بعداز چندین سال  در تهران  با آن همه زحمت و کار گری، شبانه درس خواندن و در جرم خیز ترین نقطه پایتخت به سلامت به زندگی رسیدن این غفلت  قابل دفاع نیست!

فردا بازهم رفت به بخشداری و شروع کرد با دهیار بصدای بلند حرف زدن. من این جریان را به نشریات مرکز و محلی خواهم نوشت و دهیار به دست و پا افتاد، همراه غلامعباس رفتند به اداره آب . این اتاق آن اتاق بالا خره یک مهندس جوان دیگرتقبل کرد که شخصا کنتور را نصب کند و دهیار خیالش راحت شد که شر قضیه را به گردن شریک دیگر انداخته و رفت.

مهندس جوان غلام عباس را به گوشه ای کشید و در گوشی به او گفت:حاج آقا کنتور می خاهی چکار بشما آب داده شده مجانی مصرف کن! این گفته در بدو امر غلام عباس را خوش آمد !  اما وقتی  در منزل کمی استراحت کردو وقایع روز را باز خوانی کرد  با خود گفت: عمری را حلال زندگی کردی حالا آب با هزینه بیت المال را می خواهی هپو کنی؟ این یکنوع دزدیست.

فردا باتزهم رفت سراغ مهندس جوان و ابراز دلگیری کرد و مهندسبا خونسردی ونوعی نگاه تمسخر گونه گفت آن گناه به کردن من و ربطی بتو نخواهد داشت!

چهار ماه گذشت و از کنتور خبر نشد. غلام عباس به دهیار سابق زنگ زد. دهیار با خشونت و حتی نوعی موهن دادزد وگفت : من نفری صد هزار تو مان به آنها پول داده امو انها قبول کرده اندکه بتو کنتور بدهند و تو دیگر حق نداری به من زنگ بزنی و تلفن قطع شد!

باز در جمع دوستان غلام عباس  ما وقع را تعریف کرد.  یکی از نیش و زخم خوردگان  ازاین نوع قضایا گفت:پدر جان فردا این ها منتقل می شوند و مامورین تازه می آیند وقتی پرونده هارا باز بینی کردند ، علاوه بر نرخ سابق برابر نرخ جدید به اضافه مصرف غیر قانونی آب باید چند میلیون تو مان پیاده شوی!

غلام عباس یادش آمد : در گذشته در اداره ها وقتی کارمندی کار اداری قانونی را برای مراجعه کننده ای انجام می داد تذکر می داد. پول چایی در بان فراموش نشود! گویا این با توجه به تورم همان پول چاییست. که امروز خود دربان نیز می گوید حاج آقا کارتان انجام شد؟ و در صورت جواب مثبت شنیدن ،می گوید : حاج آقا شیرینی ما فراموش نشود! غلام عباس با خودش گفت وای بر ما هر قدر از مرکز دور تر می شویم ترفند های ارتشاع پیچیده تر و فشرده تر می شوند، همچنین شیرینی خواه ها  متنوع تر می شوند.

اول به یاد استاد ابراهیم خواجه نوری افتاد که ( ما ایرانی هاتنها کسانی که به فکرشان نیستیم ما ایرانی هاست) بعد به کدخدای بی سواد اندیشید که اگر اورا می شدبا چند تا تخم مرغ یاجوجه خرووس راضی کردو او امروز دارد از خرابی کوچه پس کوچه ها می گوید باید به یادش آورد که  پدر جان بیا یاد بگیر از همکاران دهیار شده ی باسواد و دارای فوق لیسانس ودکترا داری که مردم را میلیون در میلیون نقره داغ می کنند.

سپس با نوعی سرخوردگی به خودش نهیب زد :  که پدر جان در سرزمینی که دکل چندین ده متری چاه نفت در جیب جا می گیرد، کنتور آب مانند یک دانه ارزن در گوشه جیب عددی به حساب نمی آید، برو درس ات را از اول شروع کن !

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Complaints
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:01 ق.ظ
Greetings! I've been reading your weblog for a while now and finally got the courage
to go ahead and give you a shout out from Porter Tx!
Just wanted to tell you keep up the fantastic work!
How do you prevent Achilles tendonitis?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:16 ق.ظ
Hello! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm undoubtedly enjoying your blog and look forward
to new posts.
Zack
سه شنبه 10 مرداد 1396 09:46 ب.ظ
This piece of writing is really a good one it assists
new web users, who are wishing for blogging.
http://kandismitten.weebly.com
دوشنبه 26 تیر 1396 08:33 ب.ظ
Hey there! I could have sworn I've been to this website before but after checking
through some of the post I realized it's new to me.
Anyhow, I'm definitely happy I found it and I'll be bookmarking and checking back often!
Bettina
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:56 ق.ظ
This is a really good tip especially to those new to the blogosphere.
Simple but very precise information… Thanks for sharing this one.
A must read post!
manicure
پنجشنبه 10 فروردین 1396 11:31 ق.ظ
Hello! This is my first visit to your blog! We are a collection of volunteers and starting a new initiative
in a community in the same niche. Your blog provided us valuable
information to work on. You have done a marvellous job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo