تبلیغات
فعال حقوق بشر و محیط زیست دلنوشته ها - هوشنگ وقر دوست سرهنگ بازنشسته ارتش (نویسنده ومحقق و تحلیل گر و شاعر معاصر )

فعال حقوق بشر و محیط زیست دلنوشته ها دكتر محمد علی هالو

هوشنگ وقر دوست سرهنگ بازنشسته ارتش (نویسنده ومحقق و تحلیل گر و شاعر معاصر )

تاریخ:یکشنبه 15 فروردین 1395-10:23 ب.ظ

درخت توت نازنین،آستارا ! منیم نازلی توت آغاجیم،آستارا!                                                                                                                               دخترک عاشق شده بود ! عاشق  سینه ی مادرش  ! پسرک هم عاشق شده بود، عشق شنیدن  نفرین های لذت بخش ازدهان مادرش! (از درخت بیا پایین جیگرم را خون نکن بچه، الهی که تیر به جیگرت بخورد!) پسرک با خود گفت حیف از نفرین های مادرم!  ایکاش ، هردومادرمان ،در کنار ما می بودند !                                 آن دو، کوچولو بودند، خیلی کوچک،  نسبت دوری هم با  داشتند، اما بجهت همسایگی بود که ،همبازی شده بودند .دخترک از او برای خودش یک قهرمان  ساخته بود ،و پسرک از او یک مادر کوچو لو! روز ها مثل همه ی بچه ها باهم همبازی می شدند، گاهی دو نفره و زمانی با د یگر بچه های محله . دخترک باآن موهایی برنگ خزر توفانی شده اش؛  مواج وبیقرارو با نگاه های شیرین بسان عسل شهد شده اش گوئی اورا دل بسته تر کرده بود  !  وقتی دیده به دیده ی پسرک می دوخت،  در ته نگاهش همیشه یک نگرانی را به عمق چشمان تیره ی پسرک می ریخت اما نمی دانست که چرا چنین می کند !.                                      فرشته ،در بازی یقل دوقل مشکل داشت .  طفلک همیشه می باخت! دستهایش خیلی کوچک بود،آنچنان که نتواند سنگ هارا  بگیرد. اما پسرک سنگ هارا براحتی می انداخت و می گرفت . بنظر دخترک او یک قهرمان است، که سنگها از دستش نمی افتند !                                                                   امسال هم مثل همیشه زمستان گذشت وبهار آمد، فرهاد؛ می خواست دخترک را از ته دل خوشحال کند، برای همین، هر روزسطل کوچک حلبی اش را که پدرش  برای کاردستی مدرسه اش ساخته بود، بدست می گرفت ، و تا نوک شاخه های درختان توت بالا می رفت  و برای دوست دخترش توت های آبدار وشیرین دست چین  می کرد . وقتی که از درخت بالا می رفت ، دخترک در پای درخت با دهان بازو پراز ترس و تعجب، مسیر او را روی شاخه های درخت دنبال می کرد ،ولی تظاهر می کرد که نگران افتادن پسرک از درخت نیست!، در حالیکه در ته دلش  چرا!البته که می ترسید!  نکند فرهاد بیفتد! وقتی شاخه ی کوچک خشکی  صدا می کرد، یا پای پسرک ُسر می خورد،  ناگهان و بی اختیار فریاد کوتاهی می کشید، وبا دلهره می گفت؛ وای، بپا، فرهاد، نیفتی ، ها!                                                وقتی پسرک با سطل پر از  توتهای شهد انداخته، از درخت پایین می آمد و آنرا بدست دخترک می داد ،از توت خوردن او بقدری لذت می برد، که آب در دهان خودش هم پر می شد . زیرا فرشته، با لذتی خاص توت هارا می خورد، برای همین فرهاد، بخاطر او حاضر بود هر خطری را بجان  بخرد، و روی شاخه های باریک توت بدنبال شکار شیرین ترین توت بخزد.                                                    چند سال بود؛ در بهار و تابستان و پاییز کار پسرک همین شده بود . امسال هم  که درختان توت، در بهاری زیبا تر از همیشه ، حسابی پر بارشده بودند،  او هر روز بزرگترین درخت را انتخاب می کرد، وبا سطل حلبی کوچک اش از درخت بالا می رفت، تا برای دخترک توت بچیند.  در بالای درخت گر چه می توانست توت بخورد ،اما نمی خورد!چون وقتی سطل پر از توت را بدست دخترک می داد، فرشته به او هم تعارف می کرد که دو تایی بخورند!  آنگاه هر دو با خنده های کودکانه مسابقه می گذاشتند ، و بی ریا توت ها را می خوردند، مانند دوانباز دلباز .                                                                                                              پدر دخترک خیلی زود اورا از شیر مادرش بی نصیب کرده بود !آفرینش هم خیلی زود پسرک را از مادرش جدا کرده بود! یعنی آندو بنوعی  هم سر گذشت شده بودند . شاید هم این واقعه برجسته ترین  سبب، در دلباختگی پسرک به دخترک شده بود . اما فرشته چنین انگیزه ای نداشت. فقط حس می کرد فرهاد محبت ویژه ای به اودارد، که دیگر پسر ها ی همبازی اش ندارند. بخصوص وقتی که زمان رسیدن میوه های فصلی باشد. گویی درختان توت محله هم، با فرهاد و سطل نقلی اش دوست جون جونی شده بودند، چون شیرین ترین توتهای خود را در سطل او می ریختند! و اورا روی نازکترین شاخه های خود امانت وار نگه می داشتند که نیفتد!                                                                                               بهار که سپری می شد ،این درختان انجیر بودند که پسرک رابا سطل اش  روی شاخه های خود دیدار  می کردند  و او خیز خیزک روی شاخه ها می لولید ، تارسیده ترین وشیرین ترین انجیر ها را برای هدیه به دخترک دست چین کند.  هنگامی که فرشته پیراهن  انجیر ها را با لذت می کند، و انجیر لخت شده را بدهان می گذاشت ،فرهاد هم با هم آهنگی او و انجیر های  سینه چاک لبهایش را می مکید. طفل گوئی کارش این شده بود که، در هر فصل با اصلی ترین میوه آن فصل از فرشته پذیرایی بکند .                                                                          نه او  ونه دخترک ،از واژه ای بنام عشق چیزی نمی فهمیدند، اما از محبت ودوستی  چرا !انها  بهار و تابستان  روی ایوان و روی حصیر بافته ازالیاف       ( پیزه)1! می نشستند، و ساعت ها با خنده و شادی یقل دوغل بازی می کردند، آنهم بدون اینکه نبودن مادرشان در فرایند این بازی و خنده اثری منفی داشته باشد، زیراپذیرفته بودند که، مادرشان به هر علت نمی تواند در کنارشان باشد. دخترک به جهت جدایی پدر از مادر، و پسرک به علت جدایی مادر از زندگی و دنیا !                                                                                                    با فرا رسیدن پائیز انار  میوه ی فصل می شد. درختچه هایی که مانند در یایی از گلِ آتش ، تمام زمین های مسطح حاشیه ی دریا ی خزر را پر می کردند. درست مثل یک لاله زار تمام قد ،از همان ورودی شهر تا هر کجا که می شد دید، دخترکان زیبای انار روی شاخه های درختچه ی مادر، به چهره ی هر بیننده شهد مهرو خنده می ریختند . زیرا بااولین نم باران ،انار ترش ها پیراهن نارنجی خودرا چاک می دادند ، و  شاد مانه قهقهه میزدند ، طوری که پسرک وسوسه می شد، تا آنهارا هم برای دوست کوچو لویش در سطل خود بریزد، و به عنوان ارمغان محبت به دخترک هدیه کند.او این کار را با وجود نیشگون های گزنده ی پنجول های درختچه های انار انجام می داد .دخترک وقتیکه دانه های یاقوتی را، در کف دست خود قاشق می کرد و بدهانش می ریخت، پسرک ذوقی دو چندان می یافت، زیرا نوع مکیدن آب دانه ها ی انار، چهره ی بشاش فرشته را تبدیل به نشاط انگیزترین شمایل جهان برای او می کرد .                                                                 مادر بزرگ فرشته، پی به این رابطه ی عاطفی بین دو کودک برده بود، اما او را نه فقط منع نمی کرد، بلکه  برای دوستی با فرهاد تشویق اش هم می کرد. مادر بزرگ در یافته بود که بودن این رابطه ،دخترک را ازاحساس کمبود مادر تا حدودی رها می کند.  پسرک هم گویا بمرور یک نوع وظیفه را دربرابر فرشته، برای خود پذیرفته بود .                                                                                      هر فصل از سال که می گذشت، آنها با هم بیشتر مانوس می شدند، گر چه احساس دخترک غیر از احساسی بود که پسرک نسبت به او داشت .اما فرهاد فکر می کرد که فرشته براستی فرشته است! در حالیکه فرشته فقط اورا پسر قهرمانی می دید که با او همبازی شده است و  در هر فصل ازسال  میوه ی دلخواه اش را هم برایش هدیه می اورد ،وقتی که هنگام خوردن میوه های اهدایی لذت بردن خود فرهاد از میوه خوردن خودرا را می دید، فکر می کرد که او هم  لذت می برد !واین حدس او درست بود .                                                                            تا اینکه  فرشته نه ساله شد، و فرهاد چهارده ساله . آنها اندک اندک داشتند تفاوت های بین خود را می شناختند . برای همین زمان بازی کردنشان هم زود پایان می یافت و فرشته به بهانه ای اورا ترک می نمود. فرهاد یک نوع کشش غیر قابل انکار را نسبت به  فرشته داشت  و  فرشته یک گریز ذاتی را نسبت به او. اما هر چه که بود دوستی آنها از نظر بزرگتر ها هیچ اشکالی نداشت .                        امسال هم بهار با توت هایش به پایان رسید  و  زمان به نمایش در آمدن انجیر های پیرهن چاک بود .  محله هم پر بود  از در ختان انجیر، با  رنگ بندی ها ی سیاه و سفید و دو رنگ، در حالیکه فرشته، انجیر شهد وشکری سفید را بیشتر دوست می داشت .                                                                               حیاط های محله دیوار و حصاری نداشتند، گویی یک پارچه هستند. همسایه ها براحتی از حیاط همدیگر برای رسیدن به منازل خود عبور می کردند  این یک روش عادی بحساب می آمد.  امروز او برای چیدن انجیر، با آن سطل معروفش وارد حیاط خاله رخساره شد . حیاط خاله چندین در خت تناور انجیر سفید داشت. وقت  بعد از ظهر بود ، می شد گفت که بیشتر اهالی از شدت گرما، در زیر سایه بان ها خوابیده اند .  فرهاد داشت روی یکی از شاخه ها مانند مار می ُسرید!  او چندسال بود که ازاین هنرش برای چیدن، شیرین ترین انجیر دور از دست رس  بهره می گرفت . اما امسال یادش رفته بود که چهارده ساله شده، و بدنش سنگین تراست،  ناگهان شاخه ی زیر پایش صدای درد الودی کرد وازتنه رها شد و با تمام سنگینی اش و باسرو صدای خودش و فریاد فرهاد به زمین خورد .  شاخه وقتیکه داشت می شکست ؛گویی براستی از درد نعره می کشد.                                     ارتفاع  شاخه بیش از هشت متر بود ، و فرهاد در نوک آن شاخه ی اصلی قرار داشت، برای همین با تمام وزن و با آن سطل عاشقانه اش با پشت به زمین خورد! صدای شکستن کمر درخت ، و کمر فرهاد در آن سکوت بعد از ظهر تابستان، در دورترین ایوان محله هم شنیده شد. طبق غریزه و عادت همه از بزرگ و کوچک به سوی حیاط خاله رخساره دویدند .پسرک در حالت اغما هم دسته ی سطل اش را رها نکرده بود ! دخترک  در ایوان منزل منتظر آمدن او بود. با شنیدن صدای فرهاد، زود تر از همه رسید ،.اما او تنها کاری که کرد، دم  حیاط خاله رخساره نشست ، و بحالت سر گیجه و تهوع گویی هر انچه  که سالها و فصل ها میوه از پسرک هدیه گرفته بودرا پس آورد! تا مادر بزرگ بغلش کرد و او را از صحنه دور نمود.                                                                                                مردان و زنان زیادی دور پیکر افتاده ی فرهاد جمع شده بودند، آنها بدون اقدامی عملی فقط حرف می زدند. تا مرد بزرگ محله  رسید ؛ سر فرهاد را از روی زمین برداشت ، و به روی زانوی خود گذاشت،و شروع کرد به مالیدن رگهای پیشانی و گردن او ، کربلایی الله قلی با زمزمه ای ملایم  می گفت؛ فرهاد، پسرم، چشم هایت را باز کن، در حالیکه فرهاد گویی هنوز صدایی  رانمی شنود، مرد چند بار کلامش را تکرار کرد، تا فرهاد چشم گشود! وغروب را دید و فرشته را، که داشت روی  بندآبی از خون درمغرب  مشغول رقص کودکانه اش بود ! فرهاد  نمی خواست اورا در غروب و مغرب تماشا کند، زیرا همیشه غروب چهره ی خورشید را با سر پنجه های درختان آسمان گدار کوه ها، شرحه شرحه و خونین نمایش می داد . به باور اوفرشته باید در مطلع خورشید برقصد، روی سینه ی صاف دریا ی خزری که برنگ طلا ست! برای همین او دو باره چشم ها را برهم گذاشت، تا کربلایی الله قلی با شادمانی بگوید؛ خدارا شکر بخیر گذشته! سپس اورا روی دست هایش گهواره ای بلند کرد، و آورد  و روی ایوان منزلشان گذاشت، در حالیکه باز هم تکرار می کرد، پسرم، فرهاد، چشم هایت را باز کن،طوری نشده، بخیر گذشته، و فرهاد نمی خواست چشم ها یش را باز کند، تا باز آن صحنه ی غروب و رقص فرشته را در درون تشت خونین خورشید تماشا کند ! برای همین هرگز چشمش را باز نکرد! زیرا او به پایان راه کوتاه زندگیش رسیده بود .                                   هوشنگ وقردوست پائیز 1392    











داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Where is the Achilles heel?
دوشنبه 27 شهریور 1396 12:49 ق.ظ
Thank you for another informative site. The place else may
I am getting that kind of info written in such an ideal manner?
I have a project that I am just now operating on, and
I have been on the glance out for such info.
What do you do for Achilles tendonitis?
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:01 ق.ظ
I am no longer certain where you're getting your information, but good topic.
I must spend some time learning more or figuring out more.
Thank you for wonderful information I used to be on the
lookout for this information for my mission.
http://daisyevanchalk.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 05:02 ب.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Thank you, However I am experiencing issues with your RSS.
I don't know why I cannot join it. Is there anybody having identical
RSS issues? Anybody who knows the solution can you kindly respond?
Thanks!!
Foot Issues
شنبه 7 مرداد 1396 08:36 ب.ظ
Pretty portion of content. I simply stumbled upon your weblog and in accession capital to
say that I acquire actually loved account your blog posts.
Any way I'll be subscribing for your feeds and even I fulfillment you get
entry to constantly fast.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo